دایره ی قسمت

یک چاه و پاسگاهی کنار چاه . تختخوابی کنار دهانه ی چاه گذاشته اند . مقداری طناب حلقه شده به میخ آویزان است . کنار تخت خواب یک دلو آب ، مقداری سنگ و یک در پوش برای در چاه، مقدار زیادی چوب و خرت و پرت. از ته چاه ناله ی یکنواخت مردی بلند است . مرد پاسدار روی تخت نشسته ، در حال بستن قابلمه ی غذا و وسایلش ، لقمه ای را که در دهان دارد با آرامش می جود. ناله های ته چاه یکدفعه قطع می شود . مرد پاسدار از جویدن باز می ماند و بر می گردد و چاه را نگاه می کند. یک دفعه فریاد بلندی از ته چاه به گوش می رسد. مرد آرام آرام لقمه را می جود و گوش می دهد. نعره بلند تر می شود . مرد لقمه را می بلعد. فریاد ته چاه گوش خراش تر می شود .


برچسب‌ها: غلامحسین ساعدی, داستان کوتاه

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391 9:13 توسط الناز .ج |


"نه من و آمد و رفت" - دو نمایشنامه از ساموئل بکت - علیرضا بهنام -نشر مشکی

.....در ذهنش جرقه زد....یکی بعد از دیگری.....بعد به عنوان ایده ای احمقانه کنار گذاشته شد....وقتی ناگهان تشخیص داد.....به تدریج تشخیص داد.......دیگر رنج نمی کشد.....تصور کن!...... رنج نمی کشد!....همین طور نمی توانست به یاد بیاورد.....بی مقدمه....کی کمتر رنج کشیده بود....البته مگر آنکه او باید.....قرار بود رنج بکشد.....ها!.....به او یاد داده بودند رنج بکشد.....درست همان وقت خاص....توی زندگیش....وقتی کاملاً روشن بود که باید لذّت ببرد.....او در واقع....هیچ کدام گیرش نیامد.....حتی کمترین حدش.....


برچسب‌ها: نه من و آمد و رفت, ساموئل بکت, علیرضا بهنام, نشر مشکی

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391 8:41 توسط الناز .ج |


......البته در حال حاضر از این گناه زیاد وجدان درد ندارم، اما گناه گناه است.

همین طوری از بین نمی رود و نمی توان خنثی اش کرد.

مطمئنم حتی نمی شود کاملاً درکش کرد.

ریشه های عمیق گناه را فقط می توان در تهِ تهِ کارماهای خصوصی و قدیمی خود پیدا کرد.

تنها چیزی موقع احساس گناه حالم را خوب می کند

این است که گناه، شک ناقصی از دانش و معرفت است.

البته اینکه کامل نیست به این معنی نیست که نمی شود ازش استفاده کرد.....

جی. دی. سلینجر - تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران


برچسب‌ها: جی, دی, سلینجر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 12:49 توسط الناز .ج |


"کلاغ" ، مجموعه اشعار گزیده ادگار آلن پو - سپیده جریری - نشر ماه ریز.

"به....."

اعتنا نمی کنم به این که قسمتم

گوشه ای ست کوچک از زمین زندگی

اعتنا نمی کنم که سالیان عشق

مرده در تنفس غمین زندگی

سوگوار نیستم که در خرابه ها

قلب ها ز قلب من تپیده شادتر

لیک تو به سوگ من نشسته ای کنون

سوگ سرنوشت این همیشه رهگذر.


"تصنیف عاشقانه عروس"

حلقه در دست من و

حلقه ی گل بر سر است.

صد جواهر،پرشکوه

از دلم فرمان بر است؛

من چه خوشبختم کنون.

 

عشق می ورزد به من

مردِ من، با هر نگاه

لیک تا او بردمید

از لبش سوگند را

سینه ام لرزان شد از

آنچنان ناقوس مرگ؛

گویی او افتاده بود

در دل جنگ و تگرگ

او که خوشبخت است حال.

 

گفت او با من سخن

تا دلم آرام شد؛

بوسه زد بر دیده ام

کز نگاهش رام شد؛

تا حیاط آن گه مرا

از کلیسا،وهم برد

حسرت من اینکه او

در خیال، از پیش مُرد،

آه خوشبختم کنون.

 

گفته شد آن واژه ها

خورده شد سوگندها

گر دل من بشکند

با همه پیوندها

می توانم دید باز

این درخشانِ طلا

کرده خوشبختم کنون!

 

آه! پس بیدار کن

از چنین خوابی مرا

خوابِ جهل است این و روح

سخت می لرزد خدا!

پس مبادا گام را

سوی گمراهی نهم

پس مباد این مرده را

بر سر راهی نهم؛

شاید او خوشبخت نیست.


باز هم لا به لای کتاب خوندن هوسِ شعر برم داشت...

معرکه بود.

کتابی که ۱ سالی می شد از خریدن ش از شهرکتاب گذشته بود و

متاسفم که تا به حال نخونده بودمش.....

 


برچسب‌ها: کلاغ, ادگار آلن پو, سپیده جریری, نشر ماه ریز

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 9:23 توسط الناز .ج |


آخرهای بهمن ماه .

اسفند؛ آخرین نماینده ۹۱ که کم کم به ما نردیک می شود.

شکوفه های آبداری که  کم کم از دل چوب های خشک درخت ها زاییده می شوند.

اولین تغییر فصل ها را دیروز دیده ام.

توی مسیر به باغ.

راهی که درخت ها در گوشه و کنار مسیر جوانه هاشان را به رخ هم می کشیدند.

با یه لیوان چای داغ، روی یه صندلی چوبی و کتاب "مردی که گورش گم شد"....

ته باغ! دور از همه! صداهای دور؛ خنده های دور.

اسم های آشنا و اما من بی تفاوت از همه. تنها به درخت روبرویم زل می زنم.

باد در درخت ها می پیچد؛ می بینم.

بادی است که خبر از رفتن زمستان دارد.

هم چنان می نویسم بر کاغذ. می نویسم تا به وجد آیم از این همه زیبایی که دور از همه به من رسیده است.

به بالا نگاه می کنم. از پاشیدن آفتاب بر صورتم، جان میگیرم برای خندیدن در تنهایی.

دوست دارم هر حس زیبایی را.

هر قاب زیبایی از این باغ که مدام بسته می شوند.

می نوشم چایی ام را. با لذّت. با لذّت. غمی آمیخته با شادی.

از اینکه خود را بغل کرده ام غمگین ام.

اما دلشاد م از این حلقه فیلمی که در ذهن من می چرخد.

با تمامی حس ها.

گویی باغ مرا فرا خوانده بود،

نه صاحب باغ.....

الناز.ج - ۲۷ بهمن ۹۱ - ۱۵:۴۰


برچسب‌ها: شکوفه, مردی که گورش گم شد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 10:58 توسط الناز .ج |


"مردی که گورش گم شد" - حافظ خیاوی - نشرچشمه.

مجموعه ای با هفت داستان کوتاه. دیدگاه شش داستان من- راوی و داستان هفتم با زاویه دید دانای كل. خیاوی با بیان سنت ها،آداب و رسوم،خرافات و اعتقادات،ما رو به شناخت فرهنگ همان قوم و ملتی می رسونه که ازش یاد می کنه . باغی كه در سه داستان نمود می یابد ،باغی كه محل لات و لوت ها وتجاوز به پسران و كودكان است.ویاوجود افرادی چون نزاكت(زن بدكاره)كه در دو داستان از ۷ داستان تكرار می شه. جلوه مرگ در چهار داستان آخر؛مرگی كه در سه داستان پایان اون رو شكل می ده(مردی كه گورش گم شد، ماه بر گورمی تابد،مردهاكی ازگورستان می ایند؟)و درداستان دیگر فاصله ی مرگ و زندگی انقدر كوتاهه كه من خواننده رو به شك می ندازه که راستی راستی راوی مرد؟ چطوری؟

از طرز استفاده خیاوی از لحن و یا شاید بهتره بگم بیان کودکانه داستان خوشم اومد. در عین سادگی، تونست باورها و سنت ها رو بگه. گفتن مشکلات جامعه به یه زبان ساده. از اینکه هرچیزی رو که به ذهن می اومده و به همون پخش و پلا بودن یه ذهن کودک، آورده بود.

خیلی خوشم اومد. نمی دونم چند بار چاپ مجدد شده، اما کتابی که من داشتم چاپ سوم بود.

".....دوست ندارم با خمپاره بمیرم. با خمپاره که می‌میری، خیلی شانسی می‌میری. کسی تو را آدم حساب نمی‌کند. الله‌بختکی چیزی می‌اندازند، ممکن است بخورد به تو یا بخورد به شغال. دوست دارم تک‌تیرانداز بزندم. کسی که تو را می‌بیند، نشانه‌گیری می‌کند و راست می‌زند به تو. آن‌جا تو ارزش داری. تو را آدم حساب می‌کند..."


"...می شوم یک قالب پنیر.  مورچه ها مرا میبرند خانه هایشان. ذره ذره می کنند. می گذارند لای دندانشان و می برند. می برند زیرزمین.فردا، پس فردا که هوا سرد شد، برف که بارید، همه جا که خوب سفیدِ سفید شد، مرا می خورند. همه زمستان مرا می خورند....."


 


برچسب‌ها: مردی که گورش گم شد, حافظ خیاوی, نشرچشمه

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 8:48 توسط الناز .ج |


"تیرهای سقف را بالا بگذارید،نجاران" - جی. دی. سلینجر(یا جروم دیوید سلینجر) - امید نیک فرجام - انتشارات ققنوس.

کتاب خاصی بود. هرچند که مدت ها پیش "ناتوردشت" سلینجر رو خونده بودم، اما یادمه همون موقع هم احساس کردم کاملاً نگرفتم. شاید هم قرار نیست آدم دقیقاً بگیره نویسنده چی گفته.

اما در کل از نوع خاص نوشتن ش که آدمو به بازی وا می داره رو دوس داشتم. از سه بخش تشکیل شده که بخش اول مربوط به عروسی سیمور - دومی مربوط نوشته های بادی گلس، برادر سیمور - سوم درباره خود سلینجر.

کلاً بخش دوم ش آدمو کلافه می کنه. استدلال هایی که مدام پشت سر هم میاد. واقعاً خاص نوشته بود. خواننده رو خرد و خاک شیر می کنه.دلم می خواد دستم بهش برسه هاااااااااااااااااااااا.


"......تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران، که داماد همچون آرس می آید، بالابلندتر از هر بلندبالایی.....


"...زویی گفت این خانه ها قشنگ هستند. گفت خیلی قشنگ است که آدم بیاید خانه و بعد متوجه شود خانه را عوضی گرفته است. عوضی با دیگران شام بخورد. در تختخواب عوضی بخوابد. و صبح با این فکر که آن آدم ها خانواده خودش هستند همه را ببوسد و خداحافظی کند. حتی گفت ای کاش همه آدم های دنیا عین هم بودند. گفت این طوری هرکس را ببینی فکر می کنی زنت یا مادرت یا پدرت است و مردم همیشه هر جا که می روند همدیگر را بغل می کنند و این خیلی قشنگ است...."


"....بنابر تمامی تعاریف منطقی، او هم نمونه ای ناسالم و بیمار بود، او هم در شب ها و غروب هایی که برایش جانکاه بودند نه تنها فریاد درد و غم،که فریاد کمک سر می داد، و وقتی کمک ظاهری سر می رسید، ازش برنمی آمد به زبان ساده و روشن بگوید کجایش درد می کند....."


 

 

 

 


برچسب‌ها: تیرهای سقف را بالا بگذارید, نجاران, جی دی سلینجر, انتشارات ققنوس

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 10:53 توسط الناز .ج |


متعجب شده ای؟

تعجبی که صبح ت را به لرزه درآورد؟

و تا پیش از رسیدن شب ؛ در ساخت و ساز روزی متفاوت سهیم باشد؟

دلخوش از تمام افکار و خیال های قشنگی که در سر داشتی؟

برای ۵ دقیقه،

خوشبخت ترین آدم روی زمین؛ حسی باشکوه که همیشه بر در دل تو نمی کوبد.

 اما کافی است تنها یک سیلی به صورت خود زنی

تا در برابر آیینه؛ این شاهد همیشه پابرجا؛ خوابی را که نبوده ای دریابی

آری!

 همان ۵ دقیقه ی نایاب برتو هجوم آورده.

درگیری و نزاع بین من و واقعیت های گاهاً شیرین،

من رو به عادت هایی می بره که ۵ دقیقه هایم را

حریصانه می بلعند.

و برای باری دیگر، یکی دیگر از

همان ها را در دل م خواهم گذاشت.

الناز.ج-۲۶ بهمن ۹۱- ۱۰:۱۴

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 10:24 توسط الناز .ج |


ایستاده ام رو به نور،

رو به باد.

خالی می شوم هر بار که تو را خواهم دید.

الناز.ج - ۲۴/۱۱/۹۱ -۰۹:۲۷

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 9:28 توسط الناز .ج |



"بادبادک باز" - خالد حسینی - زیبا گنجی ، پریسا سلیمان زاده - نشر مروارید.

اولین حرفی که می تونم راجع به کتاب بگم اینکه: برای اولین بار در طول ۱۴ سالی که کتاب خوندم، با وجود کتاب های متأثر کننده ای مثل "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" و خیلی کتاب های دیگه،  اشکم دراومد. نمی دونم چرا! اما یک آن به خودم اومد و دیدم دارم گریه می کنم. از به تصویر شدن درد و رنجی که شاید ما هم گاهی وقت ها توی کشورمون درگیرشیم و این موضوع تنها به افغانستان مربوط نمی شه.

خالد حسینی خیلی خوب و دقیق، جزئیات رو بیان می کنه.  هر چند که کلیت داستان خطیه و گاهی هم به گذشته گریز می زنه، اما در نهایت دردی بود یا بهتره بگم، واقعیت و حقیقتی بود که عمیقاً به روح آدم رسوخ می کرد . ته نشین می شد.

و ته نشین شد....تأثیر زیادی که همیشه در ذهن می مونه. خوشی هایی که لابه لایی مصیبت ها میاد. البته یادآوری خوشی ها نه خوشی ها. یادآوری هایی که حریص بودن زمان رو تداعی می کنه.

اما نمی دونم چرا بادبادک روی جلد قرمز بود. به نظرم باید آبی می بود. همون بادبادک آبی ای که به خاطرش حسن قربانی شده بود و امیر تماشاچی کودکی که از آن شب به بعد همه چیز برایش رنگ باخت.


«حدود سال‌های 1995 شوروی مغلوب و تقریباً از مملکت خارج شده بود و کابل افتاده بود دست مسعود ربانی و مجاهدین. جنگ داخلی بین جناح‌ها شدت گرفته بود و هیچ کس نمی‌دانست آن روز تا شب زنده می‌ماند یا نه. گوش‌های ما به نفیر گلوله‌ها و به غرش انفجارها عادت کرده بود. چشم‌های ما با در آوردن اجساد از زیر آوار آشنا بود.»


«افسوس که افغانستان کودکی ما مدت‌ها ست مرده. شفقت از این سرزمین رفته و از این کشت و کشتار گریزی نیست. دائم کشت و کشتار. توی کابل ترس همه جا هست توی خیابان‌ها، توی استادیوم، توی بازارها، این جا ترس قسمتی از زندگی ماست. ظالمانی که بر وطن ما حکم می‌رانند، برای حرمت انسان ارزشی قائل نیستند. روزی با همسرم رفته بودیم تا سیب زمینی و نان بخریم. فرزانه جان از دست فروش قیمت سیب زمینی را پرسید، اما او صدایش را نشنید، به گمانم طرف کر بود. برای همین با صدای بلند پرسید. ناگهان یک جوانک طالبان دوید آمد و با چماق زد به پاهای فرزانه جان. چنان که محکم خورد زمین. یارو یک بند سرش داد می‌زد و فحش می‌داد و می‌گفت وزارت امر به معروف و نهی از منکر زن‌ها را مجاز نمی‌داند که با صدای بلند حرف بزنند»


«پشتونها به هزاره ای‌ها ظلم و ستم کردند و آنها را به ستوه آوردند. هزاره ای در قرن 19 کوشیدند علیه پشتونها قیام کنند اما پشتونها با خشونتی غیر قابل توصیف آن‌ها را سرکوب کردند...قوم من هزاره ای‌ها را قلع و قمع کردند، و آن‌ها را از سرزمینشان بیرون راندند، خانه و کاشانه‌شان را به آتش کشیدند و زن‌هایشان را فروختند... دلیل عمده سرکوب هزاره ای‌ها به دست پشتونها این بود که آن‌ها سنی بودند و هزاره ای‌ها شیعه.»


«یکی یکی پا گذاشتیم روی رکاب عقب تانکر ماشین، از نردبان عقب بالا رفتیم و سریدم توی تانکر. یادم هست که بابا تا وسط‌های نردبان بالا رفت، دوباره پرید ...مشتی خاک از وسط جاده آسفالت نشده برداشت. خاک را بوسید ...گذاشت توی جیب بغل کنار قلبش.»


«بابا گفت: خوبه. اما نگاهش حیران بود. خُب هرچی ملّا یادت داده ول کن. فقط یک گناه وجود دارد والسّلام. آن هم دزدی است. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. ......

بابا گفت: اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی. حقّ بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلّب می کنی، حق را از انصاف می دزدی.»


«ناراحت شدن از یک حقیقت، بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است.»

«من و حمیرا در مقابل تمام دنیا قرار گرفتیم و این را هم بهت بگویم امیر جان، آخر سر همیشه دنیا برنده است. رسم روزگار همین است.»

«توی دنیا آدم بد هست. گاهی آنها بد باقی می مانند. گاهی آدم مجبور می شود جلویشان بایستد .»


«از سردی بین من و بابا کمی کاسته شده بود. دلیلش هم بادبادک ها بودند. من و بابا زیر یک سقف زندگی می کردیم،اما در دو دنیای متفاوت. بادبادک ها وجه اشتراک این دو دنیا بودند به نازکی کاغذ .»

 


برچسب‌ها: بادبادک باز, خالد حسینی, زیبا گنجی, پریسا سلیمان زاده, نشر مروارید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 14:45 توسط الناز .ج |


شهر من،

در تو منعکس شده ام، بارها و بارها،

در نصیرالملک ت،

در نارجستانی که دنیایی را قوام است.

بر سر خاکِ حافظ ات،

بر سعدی و چشمه اش که بر تو جاری ست.

بارها و بارها در تو منعکس شده ام.

شکستم.

در پنج دری های رنگین ات،

بر سرو های بلندی که در تو ریشه در تاریخ دارند.

شیرازِ من.

شهری که من در تو منعکس شده ام بارها.

می خوانمت کوچه به کوچه،

تا به بازار کهنه آجری ات که به سختی نفس نمی کشد؛ رَسَم.

بر تک تک ستون ها و سرستون های جمشیدت،

بوسه خواهم زد و مست خواهم شد،

از شراب ناب ات،

از بهار نارنج تو،

که دنیا تا به حال به خود ندیده است.

به تو می بالم بارها و بارها،

همان گونه که در تو منعکس شده ام.

تا ابد نام تو را همان گونه که هستی خواهم آوَرد.

شاید زمانه ای چند بر تو رحم نکرده باشد.

اما با تمام بی توجهی ها،

تو را دوست خواهم داشت.

الناز.ج - ۲۳ بهمن ۹۱ -۰۹:۴۰

 


برچسب‌ها: شیراز, مسجد نصیرالملک, نارنجستان قوام, شراب شبراز

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 9:7 توسط الناز .ج |


خاطرات دور.

مثل صدای موتوری ،که توی چند تا خیابون اون طرف تر، با سرعت رد میشه؛

در ذهنم حرکت می کنه.

گاهی انقدر سریع، که کلمات رو واژگون می سازه.

نه جمله ای و نه حتی کوچک ترین حرفی!

تنها سکوت است و سکوت.

بی مقدمه رشته ی ذهنی م رو پاره می کنه،

و بدون هیچ نتیجه و یا اثری،

عبور می کنه و به جایی نامعلوم توی آینده می ره.

اما تنها حس و حالی رو که با گذشتن این موتور عجیب دارم،

رو خوب می شناسم

خیلی خوب!

الناز.ج - ۲۱ بهمن ۹۱- ۱۴:۲۳

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391 14:23 توسط الناز .ج |


در برکه ای که در کنار جنگلی قرار داشت، بچه قورباغه ای و ماهی کوچولوئی در میان گیاهان آبزی زندگی می کردند.



 آن دو دوست صمیمی یکدیگر بودند.یک روز صبح، بچه قورباغه متوجه شد که شب هنگام دو پای کوچک از بدنش بیرون آمده است.

 با خوشحالی گفت:«نگاه کن! نگاه کن! من قورباغه ام.»

ماهی کوچولو گفت: «تو چطور می توانی قورباغه باشی، وقتی که تا همین دیروز مثل خود من ماهی بوده ای؟»

 بگو مگو بالا گرفت و آخر سر بچه قورباغه گفت:«ببین، دوست عزیز، قورباغه، قورباغه است و ماهی، ماهی است. کاری اش هم نمی شود کرد.»

چند هفته بعد دو تا پای کوچک دیگر هم از قسمت جلوئی بدن او بیرون آمد و دم او رفته رفته کوتاهتر شد. و سرانجام در یکی از روزها، قورباغه راست راستکی ئی خود را از برکه بیرون کشاند و به مزرعه رساند.

 ماهی کوچولو که در این مدت بزرگتر شده بود، اغلب از خود می پرسید: «پس دوست چهارپای من کجا مانده؟»

 هفته ها پشت سر هم گذشتند و از قورباغه خبری نشد.

تا اینکه .....
 یک روز صبح، صدای شیرجه ای بگوش رسید و گل های آبزی تکان خوردند.
خودش بود.
برگشته بود، شاد و خشنود.
 ماهی هیجانزده پرسید: «کجا بودی؟»
 قورباغه گفت: «در خشکی بودم. به خیلی جاها سر زدم و خیلی چیزهای عجیب و غریب دیدم.»

 ماهی پرسید: «چه چیزهای عجیب و غریبی دیدی؟»

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391 12:57 توسط الناز .ج |



"مادمازل کتی و چند داستان دیگر" - میترا الیاتی - نشر چشمه.

از قلم نویسنده خوشم اومد. تمامی جمله ها کوتاه، دقیق و ظریف. جمله های کوتاهی که یه پاراگراف پر از نقطه پایانی رو می ساختن. توی زمان های مختلف و بریده بریده روایت می شد. در عین سادگی بیان، بسیار قوی نوشته شده بود.

 این مجموعه داستان شامل ۷ داستان کوتاهه که بلندترین داستانش "مادمازل کتی" هست که در مورد پسر ایرانی نقاشی است که برای خلبان شدن به ایتالیا رفته ولی اکنون سرگردان و معلّق از زندگی؛ در پی تمامی "به درَک " گفتن ها ست. و باقی داستان ها :

ماه منیر : داستانی در مورد دختر جوان و زیبایی که پرستار پیرمردی فلج شده است .

پناهنده : داستانی در مورد چند جوان ایرانی که منتظر دریافت پناهندگی هستند.

شمعدانی ها : داستانی مرتبط با زن و مردی که برای خرید خانه رفته اند.

مثل همیشه :  لیلا و مرگ مادر و برادر نابینا.

می مانیم توی تاریکی : روایت مردی از درون قاب عکس به زندگی همسر و فرزندش بعد از  مرگ خود نگاه می کند.

یوسف پلنگ کش :داستانی که در اون مرد جوانی روی صورتش ماه گرفتگی دارد و برای همین در خواستگاری او را رد می کنند. روایت از زبان خواهر زاده ی آن مرد است. در دو جریان موازی: خاطراتی که از دایی برایش مانده و روایتی از مراسم ختم و نعش کشی.


"......دنبالش بودم. یک سال بود مثل سایه تعقیبش می کردم. از مدرسه به خانه شان. بی اعتنا می رفت، طوری که مرا نمی بیند. وقت راه رفتن دامن روپوش خاکستری بر تنش موج می زد. از کوچه باغ ها رفتیم. زمستان آمده و رفته بود. برف ها آب می شدند. فصل امتحان بود. حوصله درس و کتاب نداشتم. پله های کوچک خانه را بالا می رفت.....

.....راه افتاد. بلند گفت : دیر بیای رفتم.

گفتم هرچی تو بگی. برف زیر چکمه هایش قرچ قرچ می کرد. شب گرسنه خوابیدم. دم صبح رفتم سرجیب پدرم.

نُه دقیقه و یازده ثانیه از دو بعدازظهر گذشته بود که پیدایش شد. ژاکت سبز پوشیده بود،درست رنگ چشمهایش. اولین بار بود که عاشق شده بودم. جلو نرفتم. یعنی که ندیدمش. راه به راه دم ویترین مغازه ها معطل می کرد. ایستاد به تماشا.....عرق کرده بودم. قلبم تند می زد. رفتم توی کیوسک و چند شماره الکی گرفتم. گوشی را گذاشتم. نباید وقت تلف می کردم. با خودم گفتم: ای دختر بازیگوش. صبرکن عروسی کنیم. می دونم باهات چی کار کنم".......


چشم های زیتونی اش به رنگ نارون پاییز می ماند. سبزِ کبود. سبزِ زرد. مثل تسبیح پدرم. مخلوطی بود از همه ی سبزها و زردها.....


".....چشم هاش شده بود کاسه خون. ایستاد روبه رویم: این مزخرفاتی که کشیدی مشتری هم داره؟ یعنی میشه باهاش نون و گوشت و سیب زمینی خرید؟

- این تابلوها فروشی نیست"


-اتفاقی نقاش شدم. از وقتی گربه ام گم شد، پدرم مداد نقاشی داد دستم و گفت برای اینکه دلت هواش رو نکنه عکسش رو بکش.


به مادمازل کتی گفتم: تو هیچ وقت عاشق شدی؟

خاکستری نگاهم کرد.خاکستری غمگین ترین رنگ هاست.فنجان قهوه توی دستش لرزید. گذاشت روی میز و خودش را پیچید توی شال کشمیرش.


......صدای خوبی داشتم. تو کلیسا با گروه کُر آواز می خوندم. یک روز تصمیم گرفتم دنیا آوازم رو بشنوه. با یک گروه نوازنده دوره گرد از مسکو راه افتادیم. شهر به شهر می رفتیم. به نظر خودمون برای مردم کوچه و بازار کنسرت های بزرگ و باشکوه می دادیم.جیبم خالی بود. اما یک دنیا آرزو داشتم........

تا اینکه رسیدیم بیروت. بیروت کوچک بود و قشنگ. با یک نفر آشنا شدم. صدای منو دوست داشت. گفت فقط برای من بخون. گروه رفت. دیگه مهم نبود بخونم......


مرد دَم پنجره ایستاد. خیره شد به بالکن روبه رو. شمعدانی ها به صف روی نرده بودند. باغچه های باز. دختری با سبد رخت روی بالکن آمد. مرد سیگار روشن کرد. دختر پیراهنی سرخ را از توی سبد برداشت و تکانش داد. مرد به سیگارش پُک زد.

صدای زن گفت: خیلی قشنگه

مرد گفت: واقعاً

مدیر فروش گفت: کاشی هاش همه اعلاس

صدای زن گفت: خوش رنگه

مرد گفت: بله خوش رنگه!

دختر چین های پیراهن را روی بند صاف کرد، گیره زد، سبد را برداشت و رفت.

زن دست روی شانه مرد گذاشت: خوش منظره است.

مرد گفت: شمعدانی ها


می چرخاندم رو به دیوار.  جوری که نبینمش. چشمم می افتد به نقاشی پسرمان روی دیوار.رنگ آب را خاکستری کرده. گفته بودم: آبی باید باشد.

شوهر تازه اش از بیرون صداش می کند: نمی آی بخوابی؟

کتاب را که برمی دارد، می افتم زمین.

شکستی ش! این را پسرمان می گوید.

برم می دارد. نگاهم می کند. می خندم هنوز.


گفت: تیرم هیچ وقت خطا نکرده

گفتم: نزنش

گفت: نزدمش. همین جورها می گذاشتم  شکار از دستم در بره.

......

گفتم: پس قضیه پلنگ و پوست چیه؟

گفت: قهوه چی رفیقم بود. شکارچی ماهری بود. ازم پول زیادی گرفت. کله ش رو نداد. می گفت می خواد  کاه اندودش کنه. و بزنه به دیوار. بهم گفت به همه می گم یادگاری از توئه

 


برچسب‌ها: مادمازل کتی و چند داستان دیگر, میترا الیاتی, نشر چشمه

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391 8:47 توسط الناز .ج |


امروز، شادم و شاد.

بدونِ دلیل و اتفاقی خاص.

شادم از همه ی زیبایی هایی که کنارمه.

از این همه دوست داشتن هایی که در اطرافم جریان داره.

از این همه سفرهایی که مدام به خلوت خودم میرم.

خلوتی که همیشه دوسش داشتم و دارم.

خلوتی که منو یاد پدر و مادرم می اندازه.

خلوتی که باعث میشه روزهامو بیشتر دوس داشته باشم.

روزها و هفته هایی که داره آروم آروم، عمر منو میسازه.

لذّت!

لذّتی که آهسته و آروم داره منو بزرگ می کنه.

لذّت از دوست داشتن!

"النازی که قلبش برای زندگی می تپد"

آره!

خودشه!

رو پرده ی سینما ی زندگی،

فیلم من با همین تیتر اکران میشه!

الناز.ج- ۱۸/۱۱/۹۱ -۱۳:۱۷

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 13:17 توسط الناز .ج |


"سوءتفاهم" ـ  آلبر کامو  ـ جلال آل احمد ـ نشر کوله پشتی.

              

جالبه که از این کتاب هیچ تصویر مناسبتر از این رو توی نت پیدا نکردم.

به هر حال.

وقتی نویسنده کامو باشه و مترجم آل احمد؛ دیگه حرفی واسه گفتن نمی مونه.

عالی بود. شخصیت های کامو باز هم ادامه دارن. قهرمان های با گیر و دار مفاهیمی گنگ. درگیر و دار خوشبختی. باز هم دریا و آفتاب. باز شن های ساحل. همه به استعاره های همیشگی تیدیل میشن اما با روایتی متفاوت. نمایش نامه ای که در اون ژان هم مثل قهرمان های باقی داستان های کامو، تداعی کننده بیهوده بودن مبارزه انسان است.  قهرمان در تلاش است تا برای خود راهی پیدا کند. راهی که متفاوت باشد.


ژان، مردی ثروتمند که بعد از ۲۵ سال  و همراه همسر و فرزندش، به دهکده کوچکی که در آن متولد شده بود راهی می شود. مادر و خواهرش مهمان خانه ای را اداره می کنند. برای غافلگیر کردن آن ها ، زن و فرزندش را در مهمان خانه ای دیگر گذاشته و راهی مهمان خانه ی مادر و خواهرش می شود.برای خوشمزگی، به فکرش رسید که اتاقی اجاره کند. پولش را به رخ آنها کشیده بود. و در نهایت ، مادر و خواهرش برای رسیدن به آرامش، استراحت ، دریا و ساحل....با پول ژان، شبانه او را با چکش می کشند و باقی داستان.......

ماریا(همسر ژان):    جز یک وسیله در دست نیست، و آن هم همان کاری است که یک آدم تازه وارد می کند و می گوید "آهای ...من آمدم" . از این راه ، آدم به دل خودش اجازه زدن می دهد.

ژان :   دل انقدرها ساده نیست.


ماریا :   نه. مردها هرگز نمی دانند که چطور باید دوست داشت. هیچ چیز آنها را راضی  نمی کند. آنچه را که آن ها می دانند، خواب و خیال دیدن است؛ وظایف جدیدی برای خود تصور کردن است؛ سرزمین های تازه و مسکن های جدیدی را جستجو کردن است. در صورتی که ما می دانیم باید در دوست داشتن عجله کرد؛ در یک بستر خوابید، دست به یکدیگر داد و از غیبت ترسید. آدم وقتی دوست می دارد،هرگز خواب چیزی را نمی بیند.


مادر:  .....در پایان یک عمر، آدمِ خوب، می تواند خودش را رها کند. آدمی نمی تواند همیشه ایستادگی کند و آنطور که تو هستی مارتا،خودش را سخت نشان بدهد.


 مارتا: او درمورد این تصادف هیچ کاره است.اما راستی این مسافر خیلی سر به هوا و گیج است و در راه و رسم بی گناه نشان دادن خود هم خیلی مبالغه می کند. اگر محکومین به مرگ، دردها و رنج ها دلشان را برای میرغضب ها بازگو می کردند،حال دنیا چه می شد؟

مارتا: نه. نه برای پول. برای فراموش کردن این سرزمین. به خاطر خانه ای در مقابل دریا . اگر از زندگی ات خسته هستی؛ من از مردنِ در این افق تنگ و بسته بیزارم و حس می کنم که نمی توانم بیش از یک ماه دیگر در اینجا زندگی کنم. ما هر دومان از این مسافرخانه خسته شده ایم. و تو که هنوز پیر هم هستی فقط می خواهی چشم هایت را ببندی و فراموش کنی، اما من هنوز در قلبم اندکی از خواهش های بیست ساله زندگی ام را حس می کنم.


مارتا: .....از خدای خودتان بخواهید که شما را همچون سنگ کند. خوشبختی این است که آدم به جای سنگ اشتباهی گرفته شود؛ تنها خوشبختی حقیقی. مثل سنگ عمل کنید، در مقابل تمام فریادها کر باشید و هرگاه وقتش شد به سنگ بپیوندید. ولی اگر حس کردید برای رسیدن به این آرامش کور خیلی لش هستید، به ما بپیوندید.....


برچسب‌ها: سوءتفاهم, آلبر کامو, جلال آل احمد, نشر کوله پشتی

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 11:15 توسط الناز .ج |


آژیر و آژیر آمبولانس!

از دور به من نزدیک میشه و در من به اوج میرسه،

با شتاب همیشگی مرگ از من دور میشه.

همیشه، با عبور آمبولانس،

همین حس و حال ها رو داشتم.

تصوراتی که همیشه به سراغم میان:

حال طرف چه جوری وخیمه؟ چون حتماً وخیمه. اما چه جوری وخیمه.

چه سنی داره؟ داره می میره؟ تو راه می میره؟

با این همه ماشین پشت سر هم! حتماً می میره.

نمیر! خواهش می کنم.

قلبش وایساده؟ مغزش؟ تصادف کرده؟

از این همه شتاب واسه زنده موندن چیزی میفهمه؟ تلو تلو!

موندن در این جا، سست شده.

آژیر و آژیر.

لعنتی! زودتر این صدا رو وردار و برو.

صدای تو، آهنگ مرگه.

یه آهنگ پر دلهره!

دلهره از مردنِ کسی که امید یا عشق مجسّم کسِ دیگه ایه.

آژیرت منو یادِ نرو نرو می ندازه! یا شاید هم اشتباه می کنم.

برو برو؟

اَه. لعنتی!

برو و محو شو.....

الناز.ج - 17/11/91 -15:02

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391 15:2 توسط الناز .ج |


ژه - کریستین بوبن - فرزین گازرانی - نشر ثالث.


کتاب جالبی بود. از این نویسنده مدت ها پیش، دیوانه بازی ش رو خونده بودم. کتاب پر احساسی بود. شخصیت اصلی داستان؛ آلبن و افکار لحظه به لحظه ش گاهی منو یاد ژرف نگری به ماهیت اشیا، صداها، نورها و....در ذن می انداخت. نمی دونم چرا؟ اما با هر جزئیاتی که نویسنده پیش روم می ذاشت، می رفتم به شعر های سهراب....ارتباط جالبی با کتاب برقرار کردم.  عشق به تمامی جزئیات. عشق و دوست داشتن در تمام کتاب و در تک تک جمله ها جریان داشت.  انسانی که با ژه زندگی اون متحول میشه و در کنار ژه به سمتی میره که زندگی اونو انتخاب کرده. عشقی میرسه زمینی، به عشقی که لبخندش شبیه همان لبخند ژه در کودکی بود. و روزاموند را داشتن، دیگر ژه را نداشتن!

"......(پرون)به چه فکر می کنی؟ معشوقه ها می خواهند صمیمی باشند(و این کمترین چیز است)، پس در نتیجه می خواهند باشعور و روشنفکر باشند. اما هرچقدر هم که خود را روشن فکر تصور کنند،آرزوی شنیدن جز یک جواب را به سوالشان ندارند و فقط یک جواب در خیال خود دارند: به تو فکر می کنم. عاشق های آنها اغلب از این سوال طفره می روند. در حال فرار کردن، جواب می دهند به هیچ چیز فکر نمی کنم.

به چه فکر می کنی؟ آلبن که چیزی را به اندازه ی حقیقت دوست ندارد،آماده ی جواب دادن است:به مگس های تابستان فکر می کنم و از خودم درباره ی کاری که در زمستان انجام می دهند سوال می کنم آلبن که نگرانی موشکافانه ای برای حقیقت دارد،جواب خود را عوض می کند: به ژه فکر می کنم.

و این هم از این، آلبن نمی خواست این مطلب را به پرون بگوید و آن را گفته بود. رازها مثل فلفل روی نوک زبان هستند. دیر یا زود دهان را آتش می زنند. دیر یا زود دهانش را باز می کند و شیطان کوچکی را که در میان دندان های فشرده اش آشپزی می کرده نشان می دهد و بعد از آن باید پشت سر هم حرف زد...."

"..... - وقتی آدم کسی را دوست دارد،همیشه چیزی برای گفتن و نوشتن به او دارد،تا آخر دنیا.

       - کی گفته من شما را دوست دارم؟

       - اما تو مرا می بینی آلبن. مرا می بینی. غیرممکن است اگر کسی را دوست نداشته باشی،او را در این طرف یا آن طرف زندگی-چه اهمیتی دارد- ببینی.

...."

"....این یک قانون قدیمی دنیاست، قانونی نانوشته. کسی که چیزی بیشتر دارد، در همان حال چیزی کم دارد. آلبن چیزی بیشتر دارد، ژه را می بیند. فقط او ژه را می بیند. مرده ها این قدر ها هم نمرده اند. همین را برای زنده ها هم می شود گفت. می شود گفت که زنده ها این قدر ها هم زنده نیستند..."

".....اگر موفق شوید آدم منزوی را به دست آورید، او را از دست می دهید: دیگر تنها نیست. چیزی که اطرافش می درخشید،شروع به خاموش شدن می کند. کرم های شب تاب در آسمان پر از علف چاله های پست شگفت انگیزاند،در حفره ی دست، دیگر تقریباً هیچ جذابیتی به جز نوری ضعیف و اندک ندارند.بعضی چیزها و بعضی آدم ها به فاصله ای نیاز دارند که بین ما و آن ها جدایی می اندازد و این فاصله ناپیمودنی ست....."

".....شما چیزی را می یابید ،یا در واقع آن چیز شما را می یابد. این چیز پایان نامیده می شود. لااقل خودش را اینگونه به شما معرفی می کند.تمام چیزهایی را که در وجودتان لمس می کند،رنگ تیره ای به خود می گیرد. چیزی پایان می یابد و آن چیز خود شما هستید. نگران کننده است.اگر حدس نمی زدید در چیزی که تمام می شود چیز دیگری شروع می شود، واقعاً نگران کننده بود....."

".....نه به استخر نیاز ندارم. آیا واقعاً به چیزی نیاز دارم؟من که همه چیز دارم. هر صبح که چشمانم را باز می کنم خودم را میلیاردر می بینم.زندگی این جاست، آرام، پر هیاهو،رنگارنگ،کوچک، بی انتها. هرج و مرج و آشفتگی، قرن ها و ستاره ها این شگفتی را برایم ساخته اند،البته نه فقط برای من. اما،این اشتباه من است که ارزش این هدیه را می دانم....... "

"......اگر مثل همه بنویسی، هیچ کس نامه ات را نمی خواند. همه کس و هیچ کس،این دو باهم اند. نامه هایت را همان طور که زمزمه می کنند بنویس. می بینی! جواب می دهد. ژه حق دارد. جواب می دهد. از سی درخواست  هشت جواب مثبت یا لااقل سرگرم کننده......با سمسار به توافق می رسد. تازگی مغازه دومی باز کرده است. تقریباً هیچ وقت آنجا نیست......نامه ی ارسالی آلبن ، خلاصه ترین بود: اسمم آلبن است،چیزهای زیبا را دوست دارم......."

"نمی دانم چه بر سرم آمده،ژه. برایت تعریف می کنم. چون آن جا نبودی. چون نخواستی بیایی. نمی دانم چه بر سرم آمده. با این وجود قسمت عمده کار را انجام داده بودم.روی تختی که روزاموند اول می خوابید خم شده بودم، با دستی کتم را برای این که به صورتش نخورد به خود چسبانده بودم، با دست دیگر کتاب را از روی میز برداشته بودم. نمی دزدیدمش. فقط می خواستم بدانم چه می خواند، چشم هایش را قبل از خواب به چه کسی می دهد. نه واقعاً نمی دانم چه بر سرم آمده. دیگر جم نمی خوردم. چهره روزاموند اول را که در چند سانتی متری ام بود نگاه می کردم. او را بهتر می دیدم. خیلی بهتر از داخل مغازه. نمی شود آدم ها را مثل نقاشی نگاه کرد. نمی شود زیادی آنها را برانداز کرد. در غیر این صورت مضطربشان می کنیم. ...."

"...خواب روزموند اول محافظتم می کرد. دیگر نمی توانستم چشم از این چهره بردارم. چرا با من نیامدی ژه؟ دوست داشتم تو هم با من این همه زیبایی را کشف کنی. این پلک ها، این بینی، این دهان، این موها، توده ای از روشنایی خرمایی رنگ که در بالش سفید فرو رفته بود.چه مدت در این حال گذشت، نمی دانم، ژه...."

"....آلبن، عزیزم، آلبن مهربانم. سه ماه است که به این خانه می آیید. دقیقاً سه ماه و نه روز،دزد عجیبی هستید.چیزی نمی دزدید. مرا که در خوابم نگاه می کنید، ظاهراً خواب،چون شما را همان شب اول دیدم. حتی عادت کرده ام که منتظرتان بمانم...."

 

 


برچسب‌ها: کریستین بوبن, ژه, فرزین گارزانی

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 12:59 توسط الناز .ج |


"گل های معرفت" - اریک امانوئل شمیت- سروش حبیبی - نشر چشمه.

 

اولین باری بود که از شمیت می خوندم. کتاب خوبی بود. اما با توجه به روحیاتم خیلی منو تحت تأثیر قرار نداد. هر سه داستان وجه مشترکشون عرفانیه که در فرهنگ های مختلف، در بودیسم، تصوّف شرقی و مسیحیت در کنار هم قرار می گیرند.که این سه داستان : میلارپا ، ابراهیم آقا و گل های قرآن ، اسکار و بانوی گلی پوش می باشند.

قسمت هایی از داستان اول :

با یک خواب شروع شد. کوه های بلند. بنایی نازیبا بر تارک صخره ها نهاده، بنایی سرخ رنگ، سرخی خفه، مثل شفق. پایین ترک لاشه های سگان، که زیر ابر سیاهی از مگس می گندید....باد قامتم را خم می کرد.در خواب بر دو پای خود ایستاده بودم ولی احساس کردم که بسیار بالایم،بالاتر از خودم، بالای اندامی ظریف و خشک،مثل بال پروانه. اندامم این گونه بود و نبود و خونم چشمه ی کینه ای بود خشک ناشدنی که مرا بر آن داشت که در راه های تنگ کسی را پیدا کنم که می خواستم با چوبم بکشم.....

به این شکل من شب و روز در خود فرو رفته، در مراقبه بودم و تکان نمی خوردم. دیگر ساعت ها و هفته ها را نمی شمردم. ذهنم مجذوب مراقبه بود. زمان را در خود حل کرده بودم. و در می یافتم که در عین تنهایی تنها نیستم. خلوتم را شیاطین و امیال و خاطرات و شهوات پر می کرد و اینها همه دور و برم می لولیدند. دلم می خواست حرکت کنم، برخیزم و بروم، از خود بگریزم. شاهی بودم مدام در ستیز علیه سرکشی ها و عصیان ها. شاهی آسیب پذیر و در معرض تهدید.گاهی صلح مرا فرا می گرفت، شپیده ای صامت در ظلمت اطرافم

کدام سیاه روزی؟ من بسیار خوشبختم. چنان که هرگز نبوده ام. من آموخته ام که از خود فاصله بگیرم. و پوچی چیزها را حس کنم و در حق دیگران دعا کنم.

قسمت هایی از داستان دوم:

طی روزهای بعد راه های بسیاری به من یاد داد تا گوش پدرم را طوری ببرم که روحش هم خبردار نشود: مثلاً نان های بیات روز پیش یا روز ماقبل را در فر برشته کنم و به جای نان تازه پیشش بگذارم یا مثلاًکاسنی در قهوه بریزم و هر روز بر مقدار آن بیفزایم و قهوه را صرفه جویی کنم یا از یک چای کیسه ای دو بار استفاده کنم. یا شراب سه فرانکی قاطی شراب بوژوله معمولی او بکنم و از همه بهتر اینکه خوراک مخصوص سگ ها را به جای پاته دهاتی ناب جلوش بگذارم و این به خوبی نشان می داد که ابراهیم آقا در هنر بریدن گوش خلق الله تا چه پایه استاد است......

.....ابراهیم آقا یک روز از من پرسید: مومو، تو چرا هیچ وقت نمی خندی؟

این سوال مثل یک مشت محکم بود توی صورتم. یکی از آن ضربه های نا به کار. هیچ انتظارش را نداشتم.

- خندیدن مال پول داراست،ابراهیم آقا. از عهده من بر نمیاد

به عمد شروع کرد به خندیدن، انگاری برای لجبازی با من!

-پس تو خیال می کنی من پول دارم؟

- شما دخلتون همیشه پر اسکناسه. من هیچ کسی رو ندیدم که همیشه این همه پول توی دست و بالش باشه.

ابراهیم آقاآ اینکه میگم خنده مال پول داراست، منظور آدمایی است که دلشون خوشه.

-اشتباهت همین جاست. اگه بخندی دلت خوش میشه.

- چه حرفا!

- امتحان کن ببین!....

....مومو جان "نه" تا بخواهی فراوونه. "بله" چیزیه که تو بساط کسی نیست. اونو باید گیر بیاری.

....وقتی می خوای بدونی که تو محله پولدارا هستی یا وسط گداها،به زباله هاشون نگاه کن....

ما خیلی تفریح کردیم. چشمهای مرا می بست و به اماکن مذهبی می برد. و من از بوی محل مذهب حاکم در آن مکان را حدس می زدم.

-اینجا بوی شمع میاد. حتما کلیسای کاتولیکه.

-اینجا بوی کندر میاد. باید کلیسای ارتدکس باشه.

- اینجا بوی پا میاد. حتماً مسجده. عجب بوی تندی!

مومو؟ تو بوی آدمیزاد رو دوست نداری؟ پای خودت هیچ وقت بو نمی ده؟....

"....و آن جا بود که اول بار دیدم که آدم ها می چرخند. درویشها خرقه های گشاد و نرم و سنگین به تن داشتند و صدای دف در فضا می پیچید. و درویشها فرفره می شدند.

- می بینی مومو؟ دور خودشون می چرخن. دور دل خودشون می چرخن که جای خداست. این رقص یه جور نمازه.

-اسم این رو می گذارین نماز؟

-بله مومو اینها با چرخیدن نشونه های خاکی رو گم می کنن.از سنگینی که ما اسمشو تعادل می گذاریم جدا شدن. مشعل هایی می شن که می سوزن. می شن یه خرمن آتش......

....به قول ابراهیم بابا تمام شعورت در مچ پایت متمرکز است و مچ پایت به کیفیتی بسیار عمیق فکر می کند.....

و داستان سوم که درباره ی پسر ۱۰ ساله ای به اسم اسکاره که دچار سرطان شده و هر روز برای خدایی که نمی دونه کجاست نامه می نویسه! کل داستان در ۱۲ روز آخر عمر پسرک خلاصه میشه و به زبان کودکانه ای نوشته شده.

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: اریک امانوئل شمیت, گل های معرفت, سروش حبیبی, نشر چشمه

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 9:59 توسط الناز .ج |


کَنده شدن و رفتن.

رفتن به عالمی که توی تخیّل هر بچه ای ممکنه وجود داشته باشه.

عالمی پر از رنگ های خالص! نه رنگ های ترکیبی!

عالمی که پر از رنگین کمونه،

پر از ابرهای اسفنجی،

چمن ها همه سبز، هیچ جاده ای وجود نداره

صدای گنجیشک ها کم و زیاد میشن،

با همون کیف hello kitty مهد،که به وضوح تصویرش یادمه؛

با یه ظرف دردار پر از میوه، مخصوص زنگ های تفریح.

با یه عالمه شعری که واسه گروه نمایش از بر کرده بودم،

توی عالم زیبای خیال قدم می گذارم.

با همه ی مدادرنگی ها و مدادشمعی هایی که هنوز هم که هنوز ِ

بوی کودکی میدن.

بویی از گذشته.

کافیه که با چشمان بسته، به اون روزها پا بذارم.

حسرتی نیست.

اما چنین نیز نماند،

و در دوران مادربزرگ شدنم،

بارها برای فرزندانم از جوانی ام سخن خواهم گفت،

به سان امروز که برای شما می گویم.

الناز.ج-۱۴/۱۱/۹۱-۱۲:۳۱

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391 12:31 توسط الناز .ج |


"روز خرگوش" - بلقیس سلیمانی- نشر چشمه.

.....قبل از این، کتابی که از این نویسنده خونده بودم کتاب "بازی عروس و داماد" بود.....

علیرغم تفاوت های دو کتاب، اما قلم؛ همون قلم بود. ساده، بی آلایش و روان.

خواندن" روز خرگوش" در روز تعطیل جمعه!

از این که نویسنده داستان یک روز یک زن نویسنده رو(که گاهی مسافرکشی هم میکنه) به ۱۲۰ صفحه می رسونه، خوشم اومد.

پرش هایی که به نقل خود سلیمانی از توی همین کتاب، "داستان همه ی زن های ایران می تونه باشه"...درگیری های درونی. افکاری که توی ذهن می چرخه و حاصلش فقط لبخند با نگاهی کوتاه و گاهی تکه تکه کردن چوب های درخت می تونه باشه.

از این گودال های ساده و صمیمی فکری توی داستان خوشم اومد. به نظرم گودال بودن! نه چالش! اما باز هم شک دارم! شاید چالش های زنونه بود....

"...این ها مقدمه امضای قراردادی است که پیش روی اوست.و قطعاً همان ده درصد همیشگی است و من نباید با این اوضاع خراب توقع درصد بیشتری داشته باشم. مخصوصاً حالا که کتابی ترجمه کرده ام که ابداً بازار و خواننده ای ندارد کی وقت و حوصله دارد  "تجربه ی روشنفکران ایرانی از مدرنیته" را بخواند. و اصلاً مگر روشنفکران ایرانی از آن دنیا سر در می آورند، که هرچه می کشیم از دست همین جماعت برج عاج نشین می کشیم. مردم حالا می خواهند زندگی کنند، بدن و پوستشان را سالم نگه دارند و نکته های روان شناسانه برای آرامش روح و روان یاد بگیرند. و از هرچه تجربه و گذشته است بیزارند....."

"........از خيابان فروردين وارد ميدان انقلاب می‌شوم، ميدان مثل هميشه شلوغ است. اين همان جايي است که فکر می‌کنم تهران را به دو قسمت تقسيم مي‌کند، نه به شمال و جنوب جغرافيايی که به مردماني شمالی و جنوبی، نه حتا به شمال‌شهری و جنوب‌شهری که معنايی کم‌وبيش ايدئولوژيک و سياسی دارد، که به شمال و جنوب فرهنگی. چهره‌هايی که در قسمت جنوبی ميدان مي‌بينی از جهت ظاهر و خطوط چهره و حرکت اعضاي بدن و نوع پوشش و حتا هاله‌ی اطراف‌شان با مردمان قسمت شمالي ميدان متفاوت هستند. اين‌جا در اين بخش از ميدان چيزي از حاشيه، از روستا، از شهرستان حضور دارد. انگار اين بخش از شهر گلوگاه آمدوشد مردمان حاشيه‌ای و غيرتهرانی است...."

"...چیزی در سینه ام پرپر می زند. حتماً جریان خونم سرعت پیدا کرده که در اعضای بدنم چابکی و فرزی احساس می کنم. وقتی جلوی خانه اش ایستادم، فقط منتظر یک بفرما بودم که تا طبقه یازدهم آن برج سوت و کور را نه با آسانسور که با همین پاهایی که گاه مثل لاشه گاو سنگین می شود، بالا بروم.

گفت: یه فنجون قهوه بعد اون همه چربی و شیرینی می چسبه

گفتم: باشه یه موقع دیگه.

من نگفتم. صدایی از درونم گفت......."

".....

- تا معنای غربت چی باشه

-هر معنایی داشته باشه،من از تو غریب ترم

-ما در وطن خویش غریبیم

-چه خبر؟

-همین الان رسیدم. That was a date

-خوش گذشت؟

-«عالی-افتضاح»

-منظور؟

-شام عالی. بعدِ شام افتضاح. دعوت یه فنجون قهوه رو رد کردم.

-همه ی عمرت همین طور بودی، عالی-افتضاح.

-همه ی ما همین طوریم، آدمیم مثلاً ها.

..."

"....بچه ها وقتی کوچیک هستن به کلِ هیکلمون تِر می زنن، وقتی بزرگ می شن به اعصاب و پولمون تِر می زنن و وقتی مردیم به قبرمون تِر می زنن..."

".....مشتری هایش اکثراً میان سال،پیر و چاق هستند. لباس هایشان قدیمی و از مد افتاده و چهره هاشان پف کرده و رنگ پریده است. نوعی بی خیالی، صلح و افسردگی در صورت و حرکات شان دیده می شود. انگار همه شان باهم داد می زنند، ما جنگ های مان را کرده ایم، شکست نخورده ایم، اما پیروز هم نشده ایم. اصلاً پیروزی ای درکار نیست. جبهه تان را عوض کنید. بخرید، بخورید و منتظر بنشینید، عزرائیل همین گوشه و کنارهاست......"

"شیشه سمت راست را پایین می دهم، بهرام سرش را خم می کند و من تنه ام را می کشم سمت راست و می گویم : بهرام! یادته بچه که بودیم توی مجله ها همیشه یه خرگوشی بود که باید از هزارتا مانع می گذشت تا به هویجی که اون سر دنیا بود برسه؟

بهرام دست هایش را می گذارد روی ماشین و می خندد. می گویم:تو هیچ وقت تونستی خرگوشه رو به هویج برسونی؟

هم چنان می خندد.

می گویم: جون من تونستی؟

می گوید: یادم نیست

می گویم : من که نتوانستم.

...."

 

 


برچسب‌ها: بلقیس سلیمانی, روز خرگوش, نشر چشمه

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391 9:9 توسط الناز .ج |


 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 11:5 توسط الناز .ج |


نمی دونم چرا؟ اما هر بار که پرتقال رو می خوام پوست بگیرم،

با چنان دقت و حوصله ای این کارو انجام میدم،

که انگار دارم مهمترین کار دنیا رو انجام میدم!

خوب! پوست پرتقاله دیگه؟!!!

بارها با خودم عهد کردم، اما نشد که نشد....

مثل همین حالا!

این چرخه رو طی می کنم؟

که چی! پر های پرتقال نباید زخمی شن! که چی؟ بالاخره که گازشون میزنی!

یا اون پوستی رو که با دقت می بری؟ بالاخره که میریزی شون توی سطل!

آخ امان از خودم و این دقت های بی خودی!

یه میوه ست دیگه!

بفهم! یه پرتقال ساده پر از ویتامین که این حرف ها رو نداره!

بس کن الناز!

۱۰:۳۰-۱۱/۱۱/۹۱

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 10:30 توسط الناز .ج |


همنوایی شبانه  ارکستر چوبها-رضا قاسمی-انتشارات نیلوفر.

 واقعاً هیچ حرفی ندارم بگم. تمامی سطر ها، تمامی کلمه ها،لابه لای خط ها.....عالی بود! سردرگمی! معما ها! تمام جزئیات! جدّیت هایی که اغلب به طنز منجر میشد. طنزی که از سر مزاح و خنده بر لب آوردن نبود. طنزی که فلسفه ای بود تلخ از درک بالای "خوددرگیری ها " و "خود ویرانگری" هایی که در اکثر موارد و یا بهتر بگم مواقع به اون دچار هستیم.

داستان در داستان، به کتابی تبدیل شده که در دست این و آن است، و آن کتاب خود کتاب "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" ست.....مدام ذهن می چرخد. به هر جایی که رضا قاسمی می خواهد. از این اتاق به آن اتاق. ار این راهرو به آن کافه. قلم تا این حد قوی؟ تا این حد قدرتمند؟ اواین باری ست که از این نویسنده ی فیلسوف مآب می خواندم....

و از اینکه کدام بخش یا پاراگراف از کجای این کتاب را انتخاب کنم برایم بسیار سخت است. و با چنان وسواسی در لابه لای صفحات خوانده شده می گردم تا.....

دالان های تو در تو، ساختار کلی داستان، آدم را به زمان های مختلف می برد. قبل و بعد ها. گذشته ها و آینده ها. گاهی زمان حال از دست خواننده در می رود. بازی محکمی بر منِ خواننده غلبه شده است. قبل مرگ و بعد مرگ. از هر دری و از هر جایی سخن می گوید.

زمان و آینه. صداهایی که در جایی از کتاب به صداهایی برای آماده کردن چوبه دار تشبیه شده.

عشق و سودجویی آدم ها. باور ها و یقین ها. اوهامی که در تمامی داستان از راوی نقل قول میشه؛که سرشار از طعنه و کنایه، پر از استعاره از این و آن.....

ساختمانی ۶ طبقه، زندگی جمعی، نوایی که با هم میزنیم. آری زندگی ما در کنار هم همان ارکستر سمفونی است که چوب و شب، ترس و وهم و گاهی مرگ بر آن جاری ست. لا به لای این زندگی گاهی سیاست، دین و مذهب قدم می گذارد، تنهایی و .....

تنها یک حرف همیشه برای این کتاب می ماند : "عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا لی خلق شده است"

بی خود و بی جهت جایزه نگرفته که ؛  برنده ی جایزه ی بهترین رمان اول سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری //رمان تحسین شده ی سال ۱۳۸۰ جایزه ی مهرگان ادب //برنده ی بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات.....

 "......اگر می توان همه احساسات بشری را با چند کلمه ی محدود بیان کرد پس این همه لغت را بشر برای چه اختراع کرده است؟برای بیان بهتر مقصود؟پس چرا امانوئل مقصودش را بهتر بیان نمی کند؟اگر انسان اولیه برای بیان مقصود بیشتر از چند کلمه در اختیار نداشت آیا این بدان معناست که ما نسبت به انسان اولیه احساسات پیچیده تری داریم؟پس چرا امانوئل فقط از چند کلمه محدود استفاده می کرد؟......"

".........تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود(یعنی اسب هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسبِ این محتوا شده بود و زن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود..."

".......حس شهادت طلبی و مظلومیت، که مشخصه ای کاملاً ایرانی است، هیچ گاه در طول تاریخ اجازه نداده است  تا مسائلی را که با یک سیلی حل می شود به موقع رفع و رجوع کنیم؛ گذاشته ایم تا وقتی که با کشت و کشتار هم حل نمی شود خونمان به جوش آید و همه چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم...."

"......می گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج. می گویند دردی که نوزاد ، هنگام عبور از آن دریچه تنگ، متحمل می شود، چنان شدید است که کودک ترجیح می دهد رنجِ زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد...."

"هیچ شکنجه ای برای یک لحظه تحمّل ناپذیر نیست. اگر فقط اقتدار لحظه  می بود و بس. اگر ((همین حالا )) بود، اگر فقط ((همین حالا )) چه رازها که در دل خاک مدفون نمی شد. اگر فقط((همین حالا )) بود و نه بعد،هیچ کس جلّاد دیگری نبود.اگر فقط((همین حالا )) بود و نه بعد بندیکت،که حالا تمام روز یکسره ارّه می کشید، دیگر بندیکت نبود. حتّی اگر خودش می گفت من بندیکتم. لحظه ای دیگر بندیکت نبود..."

".....سعی کن چیزی را دوست بداری . فرقی هم نمی کند چه چیز: خدا ، زن ، موسیقی ، حتی مشروب یا تریاک . ولی یک چیز را دوست بدار!..."

".....این طور بارم آورده بودند که بترسم . از همه چیز . از بزرگتر مبادا بهش بربخورد ، از کوچک تر مبادا دلش بشکند ، از دوست مبادا برنجد و تنهایم بگذارد ، از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید....."

"...

-راست است که آتش می خورند و نمی سوزند ؟ برق به خودشان وصل می کنند و آسیب نمی بینند ؟
-راست است .
- شما هم این کارها را می کنید ؟
- من نمی توانم .
-چطور؟
- آنها با اعتقاد به من این کارها را می کنند . من با اعتقاد به چه کسی بکنم؟

..."

"....منظره ویرانی آدمها غم انگیزترین منظره دنیاست . ببینی کسی که مثل طاووس می رفته ، حالا مرغ نحیفی است ، پرش ریخته . ببینی کسی خود را ملکه ای می پنداشته و تو را بنده ی زرخرید ، حالا منتظر گوشه چشمی است به او بکنی...."

.........

بریده های این کتاب رو اینجا گذاشتن بی فایده است! این کتاب رو باید یک جا خوند؛ یا بهتر بگم خورد!

عالی بود! عــــــــــــــــــــالی!


برچسب‌ها: همنوایی شبانه ارکستر چوبها, رضا قاسمی, انتشارات نیلوفر

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 9:19 توسط الناز .ج |


و باز هم کاکتوسی دیگر!

قلمه خواهم زد و در گلدانی جدید خواهم کاشت.

گلدان از پس گلدان.

بریدن ات از سر بی رحمی نیست،

برای زاد و ولد تو،

برای بیشتر شدن ات،

برای همین است!

آری!

برای همین است که با لذّت تمام درد خارهای تو را به سر می کنم.

خارهایی که تو را ویژه کرده اند.

خارهایی که نزدیکی به تو را دشوار کرده اند.

دوست دارم آن ها را، با هر بار رفتن در پوست انگشتانم!

برای آینده ی کاکتوس ها بمان!

بیشتر و سخت تر!

خارهای بیشتر.......

الناز.ج - ۹/۱۱/۹۱ - ۱۴:۵۹

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391 14:59 توسط الناز .ج |


"کار از کار گذشت" - ژان پل سارتر - حسین کسمایی- مرکز نشر و پژوهش دادار.

مردن و زنده ماندن !

چالشی که تمامی ما آدم ها را،یک جا، در خود حل کرده است.

پشیمانی های لحظه ای و چه بسا پشیمانی اصلی زندگی، بعد از مرگ!

ای کاش بتوان جوری زندگی کرد که پس از مردن، "کار از کار نگذشته باشد". جوری که روحمان بعداز  مرگ به آسایشی رسد که ناشی از درست و به جا زندگی کردن است. ناشی از وجدانی که درگیر بوده و در تمامی عمر خواهد بود.

انعکاس اعمال! فرصت ها را باید امتحان کرد. اعتماد و اعتقاد به دوست داشتن. این تنها راه درست زندگی کردن و یا شاید تنها راه انسان ماندن است. تنها راه وجود داشتن! وجودی که برای داشتن "من"  و ماهیت ام الزامی ست. "من دوست دارم، پس هستم". و وجود دارم.

تا آدمی وجود دارد، اختیار و آزادی در زندگی کردن با اوست. اما با مرگ تمامی اختیارات ازو صلب خواهد شد. و آنی که باید شود دیگر شده و کاری از او برنخواهد آمد. انسان هایی که مدام درگیر کارهایی هستند که قرار نبوده باشند. و شاید همین امروز من هم یکی از همان ها باشم؟

 

آدم هایی که حتی اگر بعد از مرگ، فرصت دوباره زیستن را دارند؟ فرصت مال هم بودن؟ فرصتی که برای بودنِ با هم را دارند....اما باز؟

بازنده بودن در ازای باز زنده شدن! هر چقدر بمیریم و زنده شویم، در این دنیا همین خواهیم بود. ماهیت هایی که خود برای خود به پیش برده ایم......

فقط میتونم بگم که عالی بود! انقدر که توی ۲و ۳ ساعت دست به هیچی نزدم.

درگیرم کرد......سبکی خاطر، دقت کردن در شنیدن صداهایی که برای من است. در زندگی من. مردن من. روح من برای یک لحظه!

الناز.ج-۱۰:۵۶-۹/۱۱/۹۱


برچسب‌ها: کار از کار گذشت, ژان پل سارتر, حسین کسمایی, مرکز نشر و پژوهش دادار

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391 10:57 توسط الناز .ج |


"خاطره ای در درونم است" - مجموعه اشعار آنا آخماتووا - احمد پوری- نشر چشمه.

گاه گدار و لا به لای کتاب های رمان و نوشته های طولانی، بهتر آن است که سر به شعر زد.

سر به شعر هایی که زنانه ست. دردهای احساسی زنانه! آخماتووا، سرشار از سایه روشنای عشق در کنار تاریکی های درد و رنج. می خوانم ات بعد از سال ها و با تمام وجود به اندیشه ای می روم که تو بر من منتقل ساخته ای. به النازی شنونده و گاهی بیننده در برابر درد و رنج ها و مشقت های عاطفی ات، بدل خواهم شد!

خاطره ای در درونم است.
چون سنگی سپید در درون چاهی.
سرستیز با آن ندارم , توانش را نیز...
برایم شادی است و اندوه...

...در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غمگین تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه زا شنیده باشد.

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند , بی آن که روح را از او برگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی...!

و.....

.............................

روزهای سپید و تهی کریسمس.

کولاک و برف، کولاک.

چه غم اگر خیابان‌ها لغزانند

جایی برای رفتن ندارم.  

آنا آخماتووا - ژانویه‌ی ۱۹۱۴

................................

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391 9:12 توسط الناز .ج |


شاید خیلی بی خود و بی جهت باشه، اما گاهی آدم دلش می خواد هر پدیده ای رو که تو زندگیش می افته، گر همه شده خیلی کوچیک اما جالب و مطلوب، رو ثبت کنه.

مثل همین بیسکوئیت عصرانه گرجی!

من تبلیغ بیسکوئیت عصرانه گرجی نمی کنم. اما آوردن نام کامل بیسکوئیت، از سر صداقت و یا بهتر بگم تلاش برای راست گفتنه!

خوب! نه مزه خاصی می ده و نه منو یاد کسی می ندازه!

فقط و فقط این روز ها رو با این بیسکوئیت کنجدی سر می کنم.

سخته و هیچ وقت جای شکلات ها رو نمی گیره.

 گاهی هم به نظرم میاد که اصلاً به درد عصرانه نمی خوره و بهتره که صبح ها خورده شه! اما چه میشه کرد....

تنها تفاوتی که این بیسکوئیت با بیسکوئیت های دیگه داره، طرحیه که روی خوده بیسکوئیته!

یعنی یه سری خطوط کاملاً تصادفی روی بیسکوئیت هست که برعکس تمامی بیسکوئیت های دیگه شما یه بیسکوئیت قاب شده رو گاز نمی زنید!(منظورم همون کادریه که دورتادور لبه ی تمام بیسکوئیت ها و به تناسب شکلشون میذارن...)

از خطوط روی بیسکوئیت خوشم میاد.

مثل یه قاب عکس یا یه تابلو نقاشی می مونه!

کلاً هدف خاصی نداشتم.

و ترجیح دادم امروز رو راجع به بیسکوئیت حرف بزنم!

نه زندگی، نه آدم ها و نه حتی خودم!

۷ بهمن ۹۱-۱۱:۳۳

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391 11:33 توسط الناز .ج |


"از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم" - هاروکی موراکامی -

 مجتبی ویسی -نشر چشمه.

...........گاهی وقت ها به این فکر می کردم که توی قفسه کتاب و لا به لای کتاب هام، چه کتابی رو بردارم بخونم. همیشه به این موضوع که کتاب ها خودشون منو صدا میزنن و به سمت خودشون می کشن شک داشتم. اما با برداشتن "از دو حرف می زنم...." و خوندنش به یقین رسیدم که آره! درسته!

کتاب خودش نوبت خوندنش رو تعیین می کنه!

خیلی وقته که من خیلی کتاب نخونده دارم و یکی اش هم همین کتاب بود.....

تا بالاخره خودش رو به رُخم کشید و خوندمش!

عالی بود. شاید به خاطر حرف هایی که اون میزد نبود. دقیقاً به خاطر این بود که من حرف هایی که می خواستم رو اون نوشته بود و من هم خوندم....

بارها قبل از این کتاب، زندگی رو واسه خودم تنها دویدن توی خط خودم می دونستم.

بارها و بارها زندگی رو با دویدن یکی دیده بودم!

قلمرو ذهنی من رو بازتر کرد.....دید به میدان مسابقه ای که تنها رقیب خودم، خودم هستم. منی که با گذشته خودم رقابت می کنم. هر بار که تغییری رو تو زندگیم انجام می دم حکم همون رکوردی رو داره که دونده نسبت به قبل برای خودش میزنه........

عالی بود!

عااااااااااااااالی!

 هر مایل موراکامی میتونه یک سال، یک ماه یا شاید یک روز باشه. هر روز صبح که پا می شم، یه مایل تازه رو شروع میکنم. تا جوونم باید مایل ها رو بهتر پشت سر بذارم. افتخار پیر شدنی که موراکامی از ون یاد میکنه زمانی نصیبم میشه پس باید الان تندتر به جلو برم! درد پا رو برای بیشتر جلو رفتن باید دوست داشت! پس هی! الناز! معطل چی هستی! تا حالا اگه آروم راه رفتی، الان باید شروع کنی به سرعت گرفتن!

"...زمان هم مانند من نقش خود را در زندگی ایفا می کند؛ بسیار هم وظیفه شناس تر و دقیق تر از من. زمان از لحظه ی آغاز(کی بود خدا می داند؟) بی لحظه ای توقف هم چنان به پیش تاخته است. یکی از امتیازات کسانی که در جوانی تن به مرگ نسپرده اند، نعمت پیر شدن است. افتخار کاهش قوای جسمانی در راه است و انسان باید با این واقعیت کنار بیاید. مبارزه با زمان مهم نیست مهم تر از آن برای من در حال حاضر،لذّت بخش تر کردن دقایق است، این که بتوانم ۲۶ مایل را با احساس رضایت به پایان برسانم......"

".......سوء تفاهم نشود،من آن قدر ها هم غیررقابتی نیستم. قضیه فقط آن است که بنا به هر دلیلی غلبه بر دیگران با شکست از آنان هیچ اهمیتی برایم ندارد.احساسی ست که از دوره نوجوانی داشته ام. و در طول سال ها تغییر چندانی نکرده است. بحثی نیست که به حوزه یا رشته ی خاصی محدود باشد، اصولاً موضوع غلبه بر دیگران در اندیشه ی من جایگاهی ندارد. علاقه من بیشتر دستیابی به هدفی ست که برای خود ترسیم کرده ام و از این قرار، دو استقامت ورزشی ایده آل و کامل برای انسانی با ساختار ذهنی من است....."

"......همه از این قضایا خبر داریم. باید توجه داشت که نقد یا کج فهمی عملی سرگرم کننده نیستبلکه تجربه ای دردناک است که تا اعماق جان آدمی اثر می گذارد.ولی هر چه پیرتر می شوم بیشتر ایمان می آورم که چنین درد و آسیبی، جزء حیاتی زندگی انسان است......"

".....به تعبیری دیگر نتیجه این می شود: زندگی اساساً ناعادلانه استطاما حتا در آن صورت نیز امکان یافتن شکلی از عدالت در آن وجود دارد. چنین جست و جویی البته ، شاید وقت ببرد و تلاش و کوشش بخواهد. شاید هم اصلاً بی فایده بنماید.فقط خود شخص است که می تواند تصمیم نهایی را بگیرد و یکی از دو راه را برگزیند...."

"......در عین حال دیدن این دختران زیبا و در حال دویدن مرا به وجد می آورد. حین نگاه کردن به آن ها یک دفعه تصویری روشن پیش چشمم پدیدار می شود.نسلس جایگزین نسل دیگر می شود. راه و رسم جهان چنین است که امور دست به دست شود پس نباید ناراحت بود اگر این دختران بر کسی چون من پیشی بگیرند. آن ها ادراک زمانی خاص خود و گام های خاص خود را دارند، من هم مال خودم را. این دو باهم تفاوتی اساس دارند ولی مگر عیراز این باید باشد. قاعده همین است...."

"....در مسافت ۴۷ مایلی، زمانی که مشقات مختلف را تحمل می کردم، ناگهان احساس کردم که در حال عبور از محدوده ای خاص هستم.فقط با همین کلمات می توانم آن را توضیح دهم. احساس عبور از درون یک محدوده. انگار جسمم بدون هرگونه تماس از درون یک دیوار سنگی گذشته باشد. درست به خاطر نمی اورم که دقیقاً چه موقع این احساس به سراغم آمد ولی ناگهان دیافتم که در طرف دیگر دیوار هستم.مطمئن بودم از درون آن گذشتم....."

"..............."من، من هستم و در عین حال من نیستم" چنین احساسی داشتم. احساسی بسیار ساکن و آرام. ذهن اهمیتی نداشت.

"....معمولاً موقع نزدیک شدن به خط پایان یک مسابقه ماراتن فکر و ذکرم آن است که هر چه زودتر آن را به پایان برسانم و قضیه را فیصله بدهم. جز آن به چیزی فکر نمی کنم. ولی هرقدر به انتهای  این مسابقه فوق ماراتن نزدیک می شدم هیچ نشانی از حالت قبلی در خود نمی یافتم. خط پایان فقط یک نشانه گذاری موقت است و اهمیت چندانی ندارد. مثل زندگی خود ماست. صرف وجود نقطه ی پایان بر معنامند بودن حیات دلالت نمی کند. فقط در حکم یک نشانه گذاری موقت است یا شاید استعاره ای غیرمستقیم برای ماهیت گذاری حیات......."

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391 9:56 توسط الناز .ج |


 

خودش: هیچ حرفی واسه گفتن این  عکس نداری؟

الناز: ممم.......

خودش:چرا آخه؟ چت شده؟ داری به چی فکر می کنی؟

الناز:هااا؟

خودش:هااا؟ خوشت اومده؟

الناز: خوب معلومه....اما....

خودش:اماا....چی؟

الناز:یه حس خیلی بدی به عکس دارم

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391 9:15 توسط الناز .ج |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

النازی که روانه شده ام در این شهر.
گویی تمامی این قوم بر من میتازند.....
دلبستگی های زیادی وجود دارد اما در خلوت نشستن و نوشتن را بیش از همه خواهانم.....
در سکوت شبانه و لای ساعت ها در پی افکار دویدن، در پی تمامی نقش هایی که سریع از ذهن عبور خواهند کرد. می نویسم برای خود.
-----------------
اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بوده اند که هیچ کار نکرده ای و نشسته ای و درباره ی زندگی فکر کرده ای .
منظورم این است که مثلا میفهمی همه چیز بی معناست ؛ بعد به این نتیجه میرسی که خیلی هم نمیتواند بی معنا باشد ... چون تو میدانی که بی معناست (!) و همین آگاهی تو از بی معنا بودن تقریبا معنایی به آن میدهد .
میدانی منظورم چیست ؟ بدبینی خوش بینانه !

" چارلز بوکوفسکی "
-----------------------
دست خودت نيست
زن که باشي
گاهي کم مي آوري
دست هايي را که مردانگي شان امنيت مي آورد
و شانه هايي را که استحکام آغوششان
لمس آرامش را به همراه دارد.


دست خودت نيست
زن که باشي
گاهي دوست داري
تکيه بدهي...پناه ببري...ضعيف باشي
دست خودت نيست
زن که باشي
گهگهاه حريصانه بو ميکني دستهايت را
شايد عطر تلخ و گس مردانه اش
لا به لاي انگشتانت باقي مانده باشد
.
.
.
دست خودت نيست
زن که باشي
همه ي ديوانگي هاي عالم را بلدي.


"سپيده مراقي"
--------------------
اشیاء را پر از شعر کن
نه شعر را پر از اشیاء.
ضیاء موحد
-----------------
درخت

گل هایش ریخت

میوه اش رسید

آن هم افتاد

برگ هایش نیز

بعد از آن

جوانه زد

شکوفه داد

از خود می پرسم

چند بار دیگر

درخت باید این کار را تکرار کند

تا بیاساید

(کانه کو میسوزو)

--------------------
5 اصل ریکی

فقط برای امروز : خشمگین نیستم
فقط برای امروز : نگران نیستم
فقط برای امروز : کارم را صادقانه انجام میدهم
فقط برای امروز : با همگان مهربان هستم
فقط برای امروز : شکرگزارم

با این اصول هر صبح مراقبه کنید.
---------------------------------------------
وانگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد!!!!!!
..........................
جا مانده است چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز،

جایش را پر نخواهد کرد ...
حسین پناهی
.................................
رفت از کَفت آنچه رفت، دل خوش باش!
ریچارد براتیگان
................................
ما

من و تو

دو برگ سوزنی کاجیم

که خشک می شویم و فرو می افتیم

اما از هم جدا نمی شویم هرگز.
عاشقانه ژاپنی
----------------------------------


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

دست نوشته
این ساندویچ مایونز ندارد
یادداشت های یک آدمک
مهدی موسوی
نوروا
کاغذ پاره
کوییسا
بنیاد گلشیری
پدرام رضایی زاده
جامعه کهنه
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1393

فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391


آرشیو موضوعی

شعر
معرفی کتاب
نوشته های روزانه
جمله ی روز
عکس روز
شاهنامه خوانی
داستانک
تمرین های کارگاه ادبیات

برچسب‌ها

نشر چشمه (30)
نشر نی (5)
نشر مشکی (4)
ناظم حکمت (3)
فریدون مشیری (3)
شمس لنگرودی (3)
واهه آرمن (2)
حسین سناپور (2)
ژان پل سارتر (2)
نشر قطره (2)
نشر مرکز (2)
مروارید مهر (2)
کتابسرای تندیس (2)
انتشارات نیلوفر (2)
انتشارات ققنوس (2)
مردی که گورش گم شد (2)
شکوفه های گیلاس (2)
محمد علی سپانلو (2)
احمد پوری (2)
هایکو از باشو تا امروز (2)

پيوندهاي مفيد



آپلود فایل
چت
افزایش رتبه گوگل
آپلود عکس
قالب وبلاگ
گالری عکس
وصیت نامه آنلاین
ابزار وبلاگ نویسی




قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


تصاویر زیباسازی نایت اسکین


scrollamount="1" scrolldelay="20" style="border:1px solid #FF0000; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; color: #FF0000" direction="right" width="170" height="100" onmouseover="this.stop()" onmouseout="this.start()"> "Ne pas copiez,s'il voius plait""لطفاً کپی نکنید"